لسان الملك سپهر
325
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
اسهرت عينى فى هواك صبابة * و ملئت قلبى لوعة و جنونا [ سفر بازرگانى رسول صلّى اللّه عليه و آله ] آنگاه ناقه صهباى خويش را از بهر سوارى آن حضرت به دو فرستاد و ميسره و ناصح دو غلام خود را ملازم ركابش ساخت و به روايتى خزيمة بن حكيم را كه هم از خويشانش بود با آن حضرت همراه كرد و با ايشان گفت : دانسته باشيد كه من اين مرد را كه بر مال خود امين كردم ، پادشاه قريش و سيّد اهل حرم است و دست هيچكس بر زبردست او نيست و او هر چه در مال من كند روا باشد و شما را نرسد كه با او سخن گوئيد و پاس عظمت او را بداريد و آواز خود را بر آواز او بلندتر مكنيد . ميسره گفت : با خداى سوگند كه سالهاست مهر او در ضمير من جاى دارد و اكنون كه تو او را دوست دارى آن مهر مضاعف شد . [ سفر شام ] بالجمله رسول خداى خديجه را وداع گفت و بر ناقهء صهبا برنشست و ناصح و ميسره در ركابش بدويدند و خديجه اين شعرها بگفت : بيت قلب المحبّ الى الاحباب مجذوب * و جسمه بيد الاسقام منهوب و قائل كيف طعم الحبّ قلت له * الحبّ عذب و لكن فيه تعذيب افدى الّذين على خدّى لبعدهم * دمى و دمعى مسفوح و مسكوب ما فى الخيام و قد سارت ركابهم * الّا محبّ له فى القلب محبوب كأنّما يوسف فى كلّ ناحية * و الحىّ فى كلّ بيت فيه يعقوب در اين وقت مردم مكه در ابطح انجمن بودند كه آن حضرت را وداع گويند . چون پيغمبر به ابطح رسيد ، مانند آفتاب تابناك همىنمود دوستان از ديدار او شاد شدند و دشمنان را آتش حسد در سينه افتاد ، در اين وقت عباس اين شعر بگفت :